اين داستان را سه سال پيش نوشته بودم، ولي يادم رفته بود بياورم! ديروز توي كاغذهاي باطله گيرش آوردم، اگر به درد مي‏خورد، چاپش كن.

***

چه مي‏خواستم بگويم؟ براي آدم كه هوش و حواس نمي‏ماند ... آها ... يادم آمد، جريان اين است كه ارادتمند دو سه سال است كه حافظه ام را از دست داده ‏ام و از رجال قوم هم فراموشكارتر شده ‏ام. مثلاً سه سال پيش تصميم گرفتم زن بگيرم. والده و مالده را راه انداختيم رفتيم يك دختر خانمي را براي همسري انتخاب كرديم. چند روز بعد رفتيم محضر و عقد ازدواج را بستيم و قرار شد شب جمعة بعدش عروسي كنيم، ولي شايد باور نكنيد كه حقير يادم رفت كه شب جمعه بايد عروسي كنم! و روي همين اصل خانوادة عروس با دلخوري تمام از دست من شاكي شدند و طلاق دخترك را گرفتند و نصف مهريه ‏اش را پرداختيم.

از آن تاريخ به بعد من تصميم گرفتم كه هر طور شده دوايي گير بياورم و خودم را از دست فراموشي نجات بدهم. چهار سال تمام اين تصميم را داشتم و هر روز صبح كه از خانه بيرون مي‏رفتم، با خودم مي‏گفتم امروز پيش دكتر مي‏روم و نسخة فراموشي را مي‏گيرم، ولي شب كه به خانه مي‏آمدم، يادم مي‏آمد كه يادم رفته به دكتر مراجعه كنم!

آخرين چاره را در اين ديدم كه هر وقت يادم آمد، به رفقا و دوستان و آشنايان بگويم كه يادم بياورند تا روز هشتم مرداد ( البته درست يادم نيست، شايد هم روز پانزدهم تيرماه! ) به دكتر مراجعه كنم و بالاخره هم با اينكه نصف رفقا يادشان رفته بود، چندتاشان يادم آوردند و روز دوازدهم ادريبهشت ( تاريخ درستش فكر مي‏كنم همين باشد! ) رفتم پيش دكتر.

يكي دو ساعت توي اتاق انتظار نشستيم و سر نوبت كه شد، وارد اتاق معاينه شدم. دكتر ... ( فعلاً اسمش يادم نيست ) مرا رو به روي خودش نشاند ( يا شايد هم پهلوي خودش، جايش درست يادم نمي‏آيد) پرسيد :

- چه مرضي داري!

يك خرده من و من كردم، چون دردم يادم رفته بود. دكتر گفت :

- رودرواسي نكن، مي‏خواي واسه ‏ت دو سه تا پني سيلين بنويسم؟ نمي‏خواد خجالب بكشي ... وانگهي تو تنها نيستي، صبح تا حالا سي چهل تا ديگه هم درد تو را داشتن و اومده ‏ن اينجا و نسخه گرفته‏ ن. لباست را دربيار ببينم حاده يا مزمن!

لباسهايم را بيرون آوردم، بدنم را دست كشيد و گفت :

- مزمنه، ولي زياد دير نكردي ...

يادم آمد كه دو سه سال است مرض ديگري هم گرفته ‏ام و يادم رفته پيش دكتر بروم.

بالاخره آن روز دكتر نسخه ‏اش رانوشت. ولي من هرچه فكر كردم، يادم نيامد كه چرا پيش دكتر رفته بودم. حق ويزيت را دادم و از مطب دكتر بيرون آمدم. دو سه روز بعد يادم آمد كه يادم رفته نسخه را از دكتر بگيرم. به خاطرم سپردم كه فردا صبح بروم و نسخه را بگيرم، ولي درد اين بود كه اسم و آدرس دكتر را فراموش كرده بودم!

شش ماه از اين مقدمه گذشت ( شايد هم دوسال گذشت، تاريخ دقيقش يادم نيست، آخر آدم كه ضبط صوت نيست كه همه چيز را بتواند به حافظه اش بسپارد! ) چند وقت پيش دست كردم توي جيبم، ديدم يك پاكت پستي دستم آمد. بيرونش آوردم، ديدم تاريخش مال نه ماه پيش است. يادم آمد كه يك نامة فوري است كه براي يكي از دوستانم نوشته‏ ام، ولي يادم رفته نامه را پست كنم! اين نامه مرا به ياد اين انداخت كه حافظه‏ ام ضعيف است! تصميم گرفتم به دكتر مراجعه كنم. اتفاقاً نام و آدرس دكتر حافظه يادم آمد. براي اينكه ديگر يادم نرود، كاغذ و قلم را درآوردم و آن را يادداشت كردم. بلافاصله يك تاكسي صدا زدم سوار شدم. گفت :

- كجا برم؟

هر چه فكر كردم يادم نيامد. توي جيبهايم را گشتم و آدرس را پيدا كردم. آن را به راننده دادم و گفتم :

- برو به اين آدرس.

رانندة تاكسي كمي آن را زيرو رو كرد و گفت :

- آقا متأسفانه من هم مثل شما بي‏سوادم!

كاغذ را از او گرفتم و پياده شدم ( بعداً از خودم پرسيدم كه چرا عين آدرس را برايش نخوانده ‏ام! )

تاكسي بعدي را سوار شدم و آدرس را برايش خواندم. تاكسي راه افتاد و مرا به مطب دكتر مورد نظر برد. از تاكسي پياده شدم و رفتم توي مطب. اتفاقاً آقاي دكتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خرده اي طول كشيد تا نوبت به من رسيد. گفت :

- دوباره چته؟ مگه نسخة اولي تأثير نكرد؟

گفتم :

- دفعة اوله كه من پيش شما آمده ‏م.

گفت :

- مگه تو همون نيستي كه ديروز اومدي پيش من و نسخه گرفتي؟

گفتم :

- واسه چي نسخه گرفتم؟

گفت :

- واسه ضعف حافظه.

تازه يادم آمد كه ديروز هم دكتر برايم نسخه نوشته، جيبهايم را گشتم و عين نسخه ‏اش را پيدا كردم. با خجالت از مطبش بيرون آمدم كه بروم و دواي نسخه را بگيرم. ديدم يك نفر مرا صدا مي‏زند. برگشتم ديدم شوفر تاكسي است، مي‏گويد :

- بي ‏معرفت، سه ساعته واسه پونزه ‏زار منو اينجا كاشتي!


شيرين من ! بمان!

ناامني ! ناامني ! ناامني !

هر جا كه پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي كنند و سپس آشكارا فكر مي كنند كه چگونه مي توانند دست به سوي هستي ات دراز كنند .

انگار نه آدم ، كه لقمه اي هستي كه در زمين راه مي روي . انگار وسيله اي هستي كه بي چون و چرا بايد لذت ديگران را تأمين كني .

عكس جواد را گذاشتم يك طرف و شيشه قرصها را طرف ديگر .

گفتم : « جواد ! اين طوري نمي شود . تا به حال هم اگر مي شده ، ديگر نمي شود . به ستوه آمده ام از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از اين مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از اين ديده هاي دريده ! از اين دلهاي دريده تر و از اين دهانـــــــــهاي بي باك !

تو اگر واقعاً شهيدي ، نمي تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي كني .

رفته اي آن طرف و داري صفايت را مي كني و مرا با دو بچه گذاشته اي به امان خدا . كي عدالت خدا چنين حكمي كــــرده است ؟ كفر است ؟ باشد . خدا خودش مي داند كه من جز او هيچكس را ندارم و به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم . ولي از مخلوقات خدا تا بخواهي گله مندم ، متنفرم ، منزجرم .

ديشب به خدا گفتم ، تو كه مي خواستي اين مردم را نشانم بدهي ، كاش جواد و همسفرانش را نشانم نمي دادي ، كاش يا آن روزگار را نمي ديدم يا اين روزگار را !

بد روزگاري شده است جواد ! كسي آب ، بي طمع دست كسي نمي دهد . آب گفتم : يادم آمد كه آب نياورده ام براي خوردن اينهمه قرص .»

بلند شدم . همينطور كه با جواد حرف مي زدم ، رفتم سراغ آب . به ذهنم آمد كه قرص در آب شير بهتر حل مي شود تا آب سرد يخچال . بخصوص اينهمه قرص كه بايد آنقدر حل شود كه هر چه سريعتر كار را يكسره كند .

تو هم اگر جاي من بودي ، جواد ! همين كار را مي كردي . شهادت به مراتب آسانتر است از اين زندگي خفت بار . شهادت يك بريدن مي خواهد ازهمه چيز و ... بعد پيوستن . و من مدتهاست كه از همه چيز بريده ام . فقط مانده است پيوستن كه خودم دارم مقدماتش را مهيا مي كنم .

شيشه قرصها را داخل ليوان آب خالي كردم و شروع كردم به هم زدن .

فرق كار من با شهادت اين است كه شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم . شهادت گذرنامه مي خواهد و من ... ندارم جواد ! مي دانم . من فقط دارم شناسنامه ام را پاره مي كنم . دارم پناهنده مي شوم . پناهنده غير رسمي كه به گذرنامه و ويزا فكر نمي كند ... اين طوري نگاه نكن جواد ! پوزخند هم نزن ! مي دانم كه خودكشي زشت ترين كار عالم است . اما از آن زشتتر و تحمل ناپذيرتر ، ادامه اين زندگي است .

تو خودت كه شاهد اين زندگي بودي ، مي ديدي تحمل براي من شده بود عادت . ديدن و شنيدن حرفها و حديثها و نگاهها و برخوردهاي كثيف و ناهنجار .

عادت به تحمل نه به معناي عادي شدن اينها ، بلكه به معناي پرهيز از مواجهه با اينها . به معناي كناره گيري از زندگي و صرف نظر كردن از همه چيزهايي كه در شرايط عادي ، ضرورت محسوب مي شود .

وقتي كه با ماليدن يك كرم ساده و معمولي به صورتت براي رفع خشكي ، از سوي نزديكترين آدمها مورد سئوال قـــــــــرار مي گيري كه : شما چرا ؟ شما براي چي ؟ شما براي كي ؟ ترجيح مي دهي كه از اصل و فرع ماجرا صرف نظر كني وبا همه چيز همانطور كه هست بسازي . اين را مي گويم عادت به تحمل .

از اين مسأله كوچك بگير تا كارهاي بزرگتري كه گردن آدمهاي كوچك و بزرگ است ، آدمهايي كه تا باجشان را نستانند ، كار را از زير دستشان عبور نمي دهند .

تو را به جايي مي رسانند كه براي اينكه بتواني خودت را حفظ كني ، از همه چيز مي گذري . از جواز شهرداري و شكايت دادگاه تا وام ضروري حتي حقوق طبيعي و عادي .

همه اينها را پذيرفتم ، از كار دوست داشتني ام در بيمارستان دست كشيدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ كردنيهايم را حفظ كنم . ولي حالا احساس مي كنم كه ديگر نمي شود .

احساس مي كنم ادامه اين وضعيت ممكن نيست و مرگ شريفتر از اين زندگي است .

ديشب برادرت اينجا بود . آمده بود كه به من و بچه هاي برادرش سر بزند . به او گفتم كه كجا بودي اين همه وقت . و نگفتم كجا بودي آنهمه وقت كه جواد مي جنگيد . حرمت گذاشتم ، احترام كردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنياوردم . موقع رفتن ، دريده در چشمهايم نگاه كرد و گفت : « كاري ، نيازي اگر باشد در خدمتم . »

قاطع گفتم : « هيچ نيازي نيست ، متشكرم .

نرفت . ايستاد و ادامه داد : « زن به اين جواني چگونه مي تواندهيچ نيازي نداشته باشد ؟!

تو بودي چه مي كردي ؟

من هم همان كار را كردم ؛ تف ! و بعد در را محكم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گريه كردم .

صبح بچه ها را زودتر از هميشه روانه مدرسه كردم و در مقابل نگاههاي سئوال آميزشان گفتم كه مي خواهم بروم پيــــش پدرتان .

باز شروع كردند به سئوال كه : جمعه ها مي رفتيم ، با هم مي رفتيم . چرا حالا ؟ چرا تنهايي ؟

گفتم : « دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمي گيرد . »

آرام شدند طفلكي ها و رفتند و من هنوز مشكلترين تصور برايم همين است كه عصر از راه برسند ، كليد را در قفل بچرخانند ، در را باز كنند و با جنازه بي جان مادرشان مواجه شوند .

تصور سختي است . اما از آن سخت تر ، ادامه همين زندگي است .

قرصها كاملا" در آب حل شدند و رنگ ليوان را تيره كردند ، با رسوبي سفيد در ته ليوان . ليوان را برداشتم و لا جرعه سر كشيدم . شهادتين را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز كشيدم .

تصورم اين بود كه ابتدا بايد سرم سنگين بشود ، چشمهايم سياهي برود و بعد در خوابي عميق ، پايم را از اين طرف مرز بگذارم آن طرف ؛ در نهايت آرامش .

براي همين ، اين نوع مرگ را انتخاب كرده بودم .

مي خواستم خيلي زشت نباشد ، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد .

سرم سنگين شد ، چشمهايم سياهي رفت اما به خواب نرفتم .

از لاي پلكهاي نيمه بازم جواد را ديدم كه وارد اتاق شد چشمهايم را كاملاً باز كردم و مبهوت ، خيره اش شدم . تعجبم اصلاً از اين نبود كه جواد رفته ، چطور توانسته باز گردد . براي اينكه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتاً بايد جواد را مي ديدم . اما هنوز بستري كه بر آن خوابيده بودم ، در و ديوار و پنجره اتاق ، ليوان و پارچ آب و جايخي بلور ، همه چيز سر جاي خــود بود ، پس من هنوز بودم ، نرفته بودم ، در اين دنيا بودم و تعجبم از اين بود كه جواد آمده است اين طرف ؟ چطور آمده است ؟ قفل بسته در را چطور باز كرده است .؟

گفتم : « جواد ! چطور آمدي اين طرف ؟»

گفت : براي شما اين طرف و آن طرف دارد نه براي ما كه از بالا نگاه مي كنيم .»

گفتم : « آمده اي كه مرا ببري ؟! »

گفت : « نه ، آمده ام كه ترا بگذارم .»

ناگهان بر آشفته فرياد كشيدم : « جواد ! من حوصله اين شوخيها را ندارم ، من كه از همه بريده ام . كاري نكن كه از تو يكي هم قطع اميد كنم .»

اخمهايش را در هم كشيد ، از جا بلند شد و گفت : « پيداست يك ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي . »

نيم خيز شدم براي نگه داشتن او ، كه نتوانستم . گفتم : » اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد ؟ من اين همه وقت ، خودم را به خواري كشيده ام كه آبروي تو را نگه دارم . اين دستمزد من است ؟»

ظرف خالي يخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو كنارم نشست و گفت : « شيرين ! امروز پيش برو بچه ها سر افكنـــده ام كردي ! آبرو و حيثيتم را به باد دادي . من همه اين سالها به تو مباهات مي كردم و به صبوري و استقامتت فخر مي فروختم . كاش در تمام اين مدت مي توانستم جاي خالي ات را پيش خودم نشانت دهم . كاش آن شب كه بچه هاي گرسنه مان را با قصه خواب كردي و خودت گرسنه تر سر به بالين گذاشتي مي توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جايگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببيني كه تناسبهاي دم و دستگاه خدا چگونه است ، تا ببيني كه مقامها و مرتبه هايي در اينجا هست كه حتي با شهادت نمي شود به آن دست يافت اما با كارهايي از اين دست مي شود . »

گفتم : « جواد ! هيچ روزنه اميدي وجود ندارد . »

گفت : « اگر چشمانت را درست باز كني تماماً روزنه مي بيني . به تعداد آدمهاي روي زمين ، به سوي خدا روزنه وجود دارد . روزنه نه ، ره و شاهراه . اما اگر به دنبال روزنه اي با خلق مي گردي ، نگرد ، به بن بست مي رسي . »

گفتم : « تا كي مي شود اين وضع را تحمل كرد ؟ »

گفت : چشم به هم بزني تمام شده است . كاش مي شد زمان را از بالا ببيني . از اينجا كه نگاه كني ، يك عمر تمام ، يك روز تمام به حساب نمي آيد . واقعاً نمي ارزد كه اين نصفه روز را در ازاي يك صفاي ماندگار تحمل كني ؟ »

سكوت كردم . و او ظرف خالي يخ را پيش رويم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پيش آورد . من ناخودآگاه دهانم را باز كردم و او انگشتش را كه به شاخه نوري مي مانست در گلويم فرو برد و من همه آنچه را كه خورده بودم ، بالا آوردم و به داخل ظرف ريختم .

مثل فراغت از يك زايمان ، سبك شدم . به تبسم شيرين جواد خنديدم و در حالي كه چشمهايم را از خستگي به هم مي گذاشتم گفتم : » كار خودت را كردي جواد ! ماندگارم كردي . »

جواد ، دو دستش را آرام بر روي پلكها و گونه هايم كشيد ، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زير لب زمزمه كرد :

بمان ! شيرين من بمان !

وقتي به خود آمدم ديدم كه جواد ظرف را خالي كرده است ، اتاق را مرتب كرده و رفته است ، تازه رفته است . تكان خوردن كليد پشت در نشان مي داد كه تازه رفته است . شايد اگر در را آرامتر به هم مي زد ، من به اين زودي هشيار نمي شدم .


ديروز پسري زير پله ها نشسته بود

و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد نبود

من فكر كردم از او خوشم مي آيد

من نشستم و فكر كردم

و تصميم گرفتم كه براي او يك پدر بسازم

كه مرد باشد

و دعوا هم بلد باشد

و كتك هم نخورد

من براي او يك پدر ساختم

كه مرد بود

و دعوا بلد بود

وكتك هم نمي خورد

فردا آن پسر زير پله ها نشسته بود

و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد بود

او فكر ميكرد حتما مرد خواهد شد

او نتوانسته بود مرد شود


+ نوشته شده توسط حمیدرضا در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383 و ساعت 2:26 |